تبليغاتX
عاشق
 
یکی می پرسد اندوه تو از چیست؟ سبب ساز سکوت مبهمت کیست؟
برایش صادقانه می نویسم برای آنکه باید باشد و نیست…

|+| نوشته شده توسط hossein در Sun 8 Nov 2009  |
 
یک همیشه یک است . شاید در تمام عمرش نتواند بیشتر از یک عدد باشد اما بعضی اوقات

می تواند خیلی باشد . یک نگاه . یک سرنوشت . یک خاطره . یک دوست.

|+| نوشته شده توسط hossein در Sun 8 Nov 2009  |
 
        هرچند كه يک‌روز خوش از عمر نديديم

                                                              هر روز دگر حسرت آن روز كشيديم

           تنها نه زسستی هنری سرنزد از ما

                                                                    در بی‌هنری نيز به جايی نرسيديم

                   آزادی ما دام گرفتاری ما بود

                                                                                  از بهر قفس بود گر از بند پريديم

|+| نوشته شده توسط hossein در Fri 30 Oct 2009  |
 
سکوت حقیقت است فریاد است سرشاراز سخنان ناگفته و حرکات ناکرده است .

اعتراف به عشق های نهان و ببین و بدان که این بغض بی صدای من

                                                                       اعتراف به عشق همیشگی توست .

|+| نوشته شده توسط hossein در Wed 28 Oct 2009  |
 
تمام جغرافیای قلبم را می شناسم. کوه های بلندش را ، دره های عمیقش را، جنگل های فشرده و تو در تویش را و دریاهای ژرف و آبی اش را … اگر نقشه کشی بلد بودم بی شک بهترین نقشه ها را می کشیدم. ازین سرزمینی که درون من است. نقطه به نقطه اش را بی هیچ اشتباه کوه های بلند مهربانی اش را می شناسم ، دره های سیاهش را، رودهای عشقی که به هر سو روان است و جنگل فشرده شک را که از انبوه درختان سر به فلک کشیده پرسش های بی پایان بوجود آمده است. همه را می شناسم.... همه را می بینم.... هر اتفاقی که می افتد آگاهم.... اما خیلی بد است که آدم زمین قلبش را وجب به وجب بشناسد اما نتواند جلوی زمین لرزه را بگیرد...می بینم که ابرهای باران زا می آیند ، می بارند و می روند . سیلاب ها را می بینم که بر زمین دلم جاری می شوند… اما راهی نمی شناسم که راه بر سیلاب ها ببندم. وقتی برف عشق می بارد می دانم که همه جا یخ خواهد زد، منجمد خواهد شد و راه را بر پویایی رودبارهای کوچک خواهد بست … اما … در بارش این برف، در روان شدن سیلاب، در لرزش زمین…ناچارم ناچار! این اتفاق ها که می افتد خارج از گستره توانایی من است… آگاهی من آمدنشان را پیش بینی می کند اما جلوی رخ دادنشان را نمی گیرد… این آگاهی تنها رنجم می دهد. چرا که می دانم…می دانم که چه ها در سرزمین دلم خواهند کرد و من در برابرشان جز نگریستن چاره ای ندارم در جست و جوی توانی هستم که پیش آمد ها را به چنگ آرد. که ابر و باران را در درونم به فرمان آرد… نگذارد که سیلاب هر کجا را که خواست با خود ببرد و زمین لرزه هر دم که خواست بناهای روشن قلبم را فرو ریزد… در جست و جوی آن نیرو هستم ، آن توان، آن قدرتی  که باز می دارد و جلوی ویرانی را می گیرد. چیزی فراتر از بینش… فراتر از دانستن، فراتر از آگاهی … جغرافیای قلبم را خوب می شناسم… پیر و بلد این راهم... سپری می خواهم که در برم گیرد و سرزمین قلبم را از گزند آمدنی های ناگهان در امان نگه دارد. سرچشمه ای که رویین تنم کند. این  نیرو  را ، این توان را، این سپررا، این سرچشمه  را نمی شناسم. هنوز پس از اینهمه سال که از فوران آگاهی می گذرد می بینم که بسیار ناتوانم. بسیار بیشتر از بینشی که دارم… بسیار دردناک تر از آگاهی ای که بدان می بالم… با چشمان جغرافیادانم ناتوانی ام را روشن می بینم. اما درمانش را نمی شناسم. از چه جنس است؟ از کدام سو می آید؟ چگونه می آید؟ 
|+| نوشته شده توسط hossein در Wed 14 Oct 2009  |
 
آیا در این دنیا کسی هست بفهمد          که در این لحظه چه می کشم ؟ چه حالی دارم؟

                         چقدر زنده نبودن خوب است ، خوب خوب خوب
|+| نوشته شده توسط hossein در Fri 14 Aug 2009  |
 
آسمان جای عجیبیست نمیدانستم   عاشقی کار غریبیست نمیدانستم
عمر مدیون نفس نیست نمیدانستم  عشق کار همه کس نیست نمیدانستم
|+| نوشته شده توسط hossein در Fri 7 Aug 2009  |
 
تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ... تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ... تنهايي را دوست دام زيرا تجربه كردم ... تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست.... تنهايي را دوست دارم زيرا.... در كلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار كشيدنم را پنهان خواهم كرد.
|+| نوشته شده توسط hossein در Mon 20 Jul 2009  |
 
در هياهوی زمان در دل ساکت شب بی رمق، خسته و سرد  من به دنبال خودم می گردم
کی شدم گمشده در وادی غم؟من که بودم...کيستم...چه کسی خواهم شد؟قاصدی بی مقصد
|+| نوشته شده توسط hossein در Thu 4 Jun 2009  |
 
کاش کوچیک بودیم.وقتی کوچیک بودیم دلامون بزرگ بود. ولی حالا که بزرگ شدیم بیشتر دلتنگیم. کاش کوچیک می موندیم تا حرفامونو از نگاهمون بفهمن نه حالا که بزرگ شدیم و فریاد هم که می زنیم باز کسی حرفامونو  نمی فهمه...

|+| نوشته شده توسط hossein در Thu 4 Jun 2009  |
 
 
بالا